اضطراب مرگ وبررسی آن ازدید گاه مذاهب ومکاتب روانشناسی(مصطفی آفریدون...لیلاچهرازی)

مقدمه:

مرگ واقعیتی اجتناب ناپذیر است که به عنوان انگیزاننده ای قوی تصور شده که در پشت بسیاری از اظهارات وجستوجوهای فلسفی سالهای زندگی قرار داردو به خاطر ماهیت پرابهامش برای بسیاری از انسانها به صورت تهدید آمیز جلوه می کند . اضطراب مرگ می تواند سلامت وجودی ومخصوصاً کارکرد سلامت روانی افراد را تحت تأثیر قراردهد. اضطراب وترس از مرگ در تمام فرهنگ هامتداول است وگروه ها وادیان به طرق گوناگون با آن برخورد می کنند.


تعاریف اضطراب مرگ:

اضطراب مرگ؛ اضطراب وترسی است که باپیش بینی وآگاهی از واقعیت از مرگ ومردن در انسان رخ می دهد وشامل عناصر شناختی انگیزشی واحساسی است که این اضطراب باتوجه به مراحل رشدورخدادهای فرهنگی اجتماعی متفاوت است.
برخی از تعاریف اضطراب مرگ که در منابع مختلف آمده است عبارتند از:

اضطراب مرگ، اصطلاحی است که برای تصور کردن و برداشتی که از آگاهی از مرگ حاصل می شود، بکار می رود (عبدل خالق، 2005)

اضطراب مرگ به طور معمول اضطرابی است که افراد در پیش بینی حالتی که آنها وجود ندارند، تجربه می کنند (تامر و الیسون ،2008).

اضطراب مرگ به عنوان یک ترس غیر عادی و بزرگ از مرگ است که همراه با احساساتی همچون وحشت از مرگ یا دلهره به هنگام فکر کردن به فرآیند مردن یا چیزهایی که پس از مردن رخ می دهد، تعریف می شود (رایس، 2009)

(ریچاردسون، برمن و پیووارسکی 1983 به نقل از ون ، 2010 اضطراب مرگ را به عنوان احساسی منفی که یک فرد درباره مرگ و مردن تجربه می کند، تعریف می کنند.

کارپنی تو- مایت (2008؛ به نقل از لتو و استین، 2009)، اضطراب مرگ "حالتی است که در آن فرد دلهره، نگرانی و یا ترس مرتبط با مرگ و مردن را تجربه می کند".

راهنمای طبقه بندی نتایج پرستاری اضطراب مرگ را " احساس مبهم و مضطربانه ای از ترس و یا ناراحتی های ایجاد شده توسط ادراکات از یک تهدید واقعی و یا خیالی نسبت به هستی فرد" تعریف می کند (مورهد و همکاران،2008)

یالوم (1980، به نقل از لتو و استین، 2009) اضطراب و ترس در مورد مرگ را مترادف می داند، و اضطراب مرگ را به این صورت تعریف می کند که اضطراب مرگ "ترس از مرگ است که در ناخودآگاه جای دارد، و ترسی است که در اوایل زندگی و قبل از رشد تصور دقیق، شکل گرفته، و ترسی است وحشتناک و نیمه تمام که در خارج از زبان و تصور وجود دارد".


اضطراب مرگ با افزایش آگاهی از بارز بودن مرگ از طریق یاد آوری کنندگان فانی بودن شخص آغاز می شود.  یادآوری کنندگان مرگ، در سه گروه مشخص همپوشانی و دسته بندی می شود. محیط های استرس زا مانند جنگ و یا تجربه غیر قابل پیش بینی شرایط، تشخیص یک بیماری تهدید کننده زندگی یا تجربه حادثه تهدید کننده زندگی، و تجارب مرتبط با مرگ و مردن (لتو و استین، 2009).



ابعاد اضطراب مرگ:

بعد احساسی اضطراب مرگ:

اضطراب مرگ با ترس اساسی که با نابودی هستی یک فرد مرتبط است رابطه نزدیکی دارد (گرینبرگ و همکاران،1994 ) و از سازه های ذهنی اساسی ریشه می گیرد که قدیمی، سخت و برای حیات پذیرفته شده هستند (پانکسپ ، 1998). سیستم های مغزی که اضطراب مرگ را در بر می گیرند شامل، بادامه و سازه های مرتبط که در رشد مفاهیم ضمنی (ناخودآگاه) خاطرات ترسناک، و هیپوکامپوس و نواحی مرتبط با کورتکس که در رشد مفاهیم آشکار (خودآگاه) خاطرات ترسناک است. در انسانها، سازه های حافظه احساسی، یعنی هم حافظه آشکار و هم حافظه ناآشکار، نقش مهمی را در علامت دهی و تنظیم تهدید ادراک شده، دارند (اهمن ،2000). اضطراب مرگ شامل عناصر ترسناک آشکار و یا ضمنی است که میزان آن متغیر است و به گونه ای متفاوت به تجربه واقعی اختصاص می یابد.
اضطراب مرگ احتمالاً پدیده ای انسانی و جهانی است که در حالت زیست شناختی آن، حافظه احساسی است که با سازه های شناختی سطح بالا همراه شده و امکان پیش بینی و انتظار از آینده را می دهد (لنتو و تمپلر ، 1986 پانکسپ، 1998). بدلیل آنکه آن با احساسات منفی رشد می کند تصویری مانند دیدن جسد می توان اضطراب مرگ را افزایش دهد (لتو و استین، 2009).

بعد شناختی اضطراب مرگ:

در پژوهش های بنیادی، کلی (1955)، مشخص کرد که مرگ با زندگی سازگاری ندارد بنابراین با سازه های شناختی هسته ای سازگار نیست. افراد سازه های شناختی پایداری را به عنوان نتیجه ای از تجربیات زندگی شکل می دهند، و تا زمانی که این سازه ها زنده هستند، با مفهوم مرگ تهدید خواهند شد. اگر مرگ یکپارچه شود یا بخشی از سازه های شناختی فرد باشند، مرگ به صورت تهدید ضعیف ادراک می شود (کلی 1955). سازه های شناختی، که تفاوت های فردی را در نیازها برای نظم و ساختار مشخص می کنند، برای ابهام صبور هستند، و عدم قطعیت را مدیریت می کنند، همچنین ادراک تهدید و درجه اضطراب مرگ را تحت تاثیر قرار می دهند (جاست و همکاران ، 2007).

عناصر مهم شناختی اضطراب مرگ شامل، نگرش ها، توانایی تصور پیش بینی و انتظار از آینده، آگاهی از آشکاربودن مرگ است. شناخت ها شامل باورها درباره مرگ، تصاویر و باورهای مربوط به تجربه مرگ، خود به عنوان مرده یا زیاد زنده نبودن است. در پژوهش های اخیر، اضطراب مرگ به عنوان سازه ای چند بعدی در نظر گرفته شده است (بنتون، کریستوفر و والتر ، 2007؛ سیسیرلی ،2006). همچنین سازه های شناختی، از نگرش ها در باره مرگ ناشی می شود. ابعاد شناختی اضطراب مرگ ممکن است شامل باورها و یا عقاید درباره فرایند مردن، تفکرات درباره وضعیت مردن یا در حال از بین رفتن، تصاویر مهم دیگران، تفکر درباره تفکرات ناشناخته و تفکر آگاهانه درباره مرگ، ایده ها درباره بدن بعد از مرگ، و تفکرات مرگ زود رس در میان افراد مختلف باشد (دپالا و همکاران ،2003) نگرش های مرگ، که به عنوان نتیجه تجربیات زندگی رشد می یابند، ممکن است که طبیعت چند بعدی اضطراب مرگ را نسبت به عواملی مانند معیارهای دموگرافیکی بهتر پیش بینی کنند (نیمیر و همکاران، 2004).

تحقیقات اهمیت باورها یا عوامل شناختی را در درک تهدید های همراه با مرگ را دریافته اند (نیمیر و همکاران، 2004؛ پیرس ، 2007). مانند گذشته، در حال حاضر نیز ترس از مرگ در بین انسانها وجود دارد. طبق تحقیقات، گروه بسیار کوچکی از سالمندان (شاید 10 درصد آنها) می گویند که از مرگ می ترسند اما این درصد در مورد بزرگسالان جوان بیشتر است. در واقع ترس از مرگ بیشتر به خاطر عدم اطلاع از پیامدهای همراه آن یا بعد از آن است مانند: ترس از بیمار شدن، و رنج کشیدن، ترس از تنهایی، کاهش توانایی ها، علیل شدن، و ترس از اینکه کجا باید رفت. از مرگ طوری حرف می زنیم که واقعا چیز وحشتناکی است اما به نظر می رسد که نفس عمل مردن خیلی درد آور نیست (جیمز و اندرسون ، ترجمه گنجی 1386).

اضطراب مرگ "با پیش بینی حالتی که در آن فرد وجود ندارد، ایجاد می شود". این جمله به اهمیت پیش بینی و انتظار از آینده اشاره دارد. این پیش بینی، ادراک از آشکار بودن مرگ را افزایش می دهد. آشکار کننده های مرگ (یادآوری کنندگان مرگ یا نابودی شخص) اضطراب مرگ را با ادراکات فعال کنندۀ نگرانی و تفکرات مرتبط با مفهوم مرگ را با تغییر باورها درباره خود و با فعال سازی پاسخ های خود تنظیم کننده که شامل مرور زندگی، شناسه های فرهنگی، و خود انتقالی هستند را تحت تاثیر قرار می دهند (تامرو الایسون، 2008).

در واقع این نه خود مرگ بلکه تصویر پیش نگرانه مرگ است که ترس و وحشت بر می انگیزد. اگر بنا بود همین آن بی هیچ دردی بیمیریم مرگ برایمان دهشت آورد نبود (الیاس، ترجمه مهرگان و نجفی، 89، به نقل از صفری، 1390). گاهی اینگونه به نظر می رسد که کسانی که زندگی بسیار پر لذت و مملو از شور و شوقی دارند، می بایست از مرگ احتمالی خویش بسیار هراسان شوند زیرا مرگ به تمام فعالیت های لذت بخش آنها پایان می دهد. از سوی دیگر افراد نا امید که زندگی را نزج آور می یابند، شاید مرگ را به عنوان رهایی از فلاکتهایشان ببینند. در حالی که تجربه نشان می دهد که این چنین نیست، دیده شده است کسانی که زندگی گرم پرهیجانی را داشته اند به آرامی و با شهامت با مرگ روبرو شده اند (راس ، ترجمه: بهرامی، 86، به نقل از صفری، 1390).

در حقیقت در این دیدگاه اضطراب مرگ از اعتقادات و یا باورهای فردی درباره خود ناشی می شود (ریمیر ، 2007)، برای مثال نظریه سازه های شخصی درباره اضطراب مرگ بیان می کند که: تاحدی که مرگ می تواند درک می شود و یا از سازه های اعتقادی فرد بیرون باشند، سطح اضطراب مرگ وی تحت تاثیر قرار خواهد گرفت (رابینسون و وود، 1984)، و اگر چنانچه اضطراب مرگ به عنوان تجربه ای نرمال درک می شود شبیه به اضطراب هایی دیگر خواهد شد، و زمانی اضطراب مرگ ناسازگار می شود که در کارکرد معمول فرد اخلال ایجاد نماید. رویکرد شناختی به برخورد موثر با مرگ تاکید می کند، یعنی مدیریت احساسات درباره مرگ و مردن. برای مثال: اجتناب از فعالیت های مرتبط با مرگ، مانند بیمارستانها، مراسم تدفین، همچنین اجتناب از برنامه ریزی برای آینده می تواند به طور بالقوه نیروی پیچیده و غریزی در زندگی یک فرد بشود. و زمانی که اجتناب از موقعیت ها فرد را ناتوان کند و برای او مهم شود اضطراب مرگ موضوع آسیب روانی می شود (فرر و والکر، 2008، به نقل از هالتروف، 2010).

بعد تجربی اضطراب مرگ:

به طور تجربی، اضطراب مرگ اغلب انکار و سرکوب می شود، و این رفتار انطباقی است زیرا که امکان ترس و ترور را که مانع زنده بودن است، کاهش می دهد (یالوم، 1980، به نقل از لتو و استین، 2009). بنابراین، بطور تجربی اضطراب مرگ معمولاً بخشی از تجربه آگاهانه نیست. دسته ای از مطالعات که درباره آگاهی از مرگ انجام گرفته است اضطراب مرگ بالایی را در بعضی موضوعات ایجاد نمود. علاوه بر این اضطراب مرگ آگاهانه، مخصوصاً زمانی که با عوامل تهدید کننده ارتباط دارد، منجر به دفاع های فعالانه ای مانند حواسپرتی می شودکه باعث آگاهی کمتری از اضطراب مرگ می شود. اضطراب مرگ ناآشکار به مدیریت ضعیفی نیاز دارد و از طریق رفتارهای دیگر مشخص می شود (گرینبرگ، و همکاران، 1994؛ جاست و همکاران،2007).

فرآیند خود تنظیمی یعنی، توانایی تنظیم مرزها و اعمال، که شامل کنترل خود و ظرفیت بازدارندگی دفاعی دربرابر تهدید مرگ و تجربه اضطراب مرگ است. مطالعات نشان داده اند که مدیریت همزمان تفکرات مرگ مکانیسم خود تنظیمی را خسته می کند و در نهایت اضطراب مرگ در طول زمان افزایش می دهد (گایلوت، اشمیکال و بومیستر ،2006). افزایش اعتماد به نفس، همراه با تاثیر مثبت، در جلوگیری از آشکار شدن اضطراب مرگ کمک می کند (پزینسکی و همکاران، 2004). عزت نفس سازه فرهنگیِ مشتق شده ای است که به اعتبار اجتماعی، مورد دفاع بودن در طبیعت، و کارکردهای حمایتی در برابر ترس هسته ای بشر، وابسته است (پزینسکی و همکاران، 2004). عزت نفس بالا با تعلق پذیری فرهنگی همراه است، که در برابر اضطراب مرگ مدافع است (پزینسکی و همکاران،2004).

بعد رشدی اضطراب مرگ:

تجلی اضطراب مرگ با توجه به مراحل رشد و نمو متفاوت است. نظریه پردازان رشد بر مراحل زندگی به عنوان فرآیند سالم وحیاتی تاکید می کنند که با بحرانهای هویت متناسب با سن خاص همراه هستند، این بحرانها زمانی که حل و فصل شوند منجر به قدرت نفس و بلوغ می شوند(اریکسون ، 1959، به نقل از، لتو و استین، 2009). بحران هویت، اضطراب مرگ را در افراد مذکرکه در دانشگاه تحصیل می کنند در مقطع کارشناسی افزایش می دهد، و این نشان دهنده تاثیر مراحل رشد است. بحران هویت با دلهره بالا و عدم قطعیت، و همراه با تحولات مربوط به خود مشخص می شود. اضطراب مرگ در میان دانشجویان در وضعیت تعلیق، بالا است. دانشجویانی که به طور رسمی هویت را تجربه کرده بودند (وضعیت کسب هویت) و کسانی که بحران هویت را تجربه نکرده بودند(وضعیت های بازداری و پخش هویت) سطوح پایین تری از اضطراب مرگ را داشتند (استرلینگ و وان هورن ، 1989، به نقل از لتو و استین، 2009).

پژوهش اریکسون درباره وظایف رشدی گستره زندگی پیش بینی می کند که آگاهی از مرگ در اواسط زندگی بحرانی را ایجاد می کند که بحران تولید در برابر رکود نامگذاری می شود و در سن پیری بحران یکپارچگی خود در برابر ناامیدی نامیده می شود. در طول دوره میانسالی رشد، تولید در برابر رکود، زندگی کاری افراد شروع شده است، و وظیفه مهم زندگی تداوم و انتقال ارزش های فرهنگی به خانواده و جامعه است. در طول مرحله سنی پیری که یکپارچگی خود در برابر ناامیدی است، افراد به زندگی خود نگاه می کنند تا معنایی را پیدا کنند و پیوسته با انسان همراه است. پژوهش درباره اضطراب مرگ، شواهدی را برای تایید نظریه اریکسون فراهم آورده است که اضطراب مرگ با برداشت از رضایت از زندگی معنای زندگی و هدف زندگی در میان افراد میانسال و مسن رابطه منفی دارد (فورتنر، نیمیر ، 1999، به نقل از لتو و استین، 2009).

بعد فرهنگی اجتماعی اضطراب مرگ:

ابعاد تجربی، شناختی، و شاید احساسی اضطراب مرگ توسط فرهنگ شکل می گیرد، از این رو ممکن است در فرهنگ های مختلف متفاوت باشد. مسئولیت اولیه فرهنگ این است که از افراد در برابر آگاهی و ترس از مرگ محافظت کند (بکر، 1973). حفاظت فرهنگی بصورت نمادین در ترکیبی از مفاهیم و عقاید آموخته شده و مشترک است، که بسیاری از آنها از عقاید و آیین های مذهبی سرچشمه می گیرند (شوماخر، باراکلو و وگ ، 1988، به نقل از لتو و استین، 2009). از نظر بکر مردم اضطراب مرگ را به ترس های مدیریت پذیر تبدیل می کنند و علاوه بر آن مردم با استفاده از سنت های روزانه و رفتاریهایی تلاش می کنند مرگ را کنترل و انکار کنند. با وجود این تقریبا اجتناب از مرگ به طور کامل غیر ممکن است. بنابر این این یادآوران مرگ حاضر و غالب هستنند (بکر، 1973).

از نظر دیدگاه جامعه شناختی، بکر می گوید افراد به سیستم های قدرتمندتر و بزرگتری نیاز دارند تا از انکار مرگ حمایت کند. او تاکید می کند که جامعه و موسسات موجود در آن تلاش می کنند تا افراد را در دفاع برابر اضطراب مرگ قدرتمند سازند! رفتارهای سنت گونه اجتماعی جای فراری را برای اضطراب مرگ ارائه می دهد. برای مثال، مذهب سیستمی از فعالیت های ستنی را تدارک می بیند تا این ایده را که مرگ پایان زندگی نیست فراهم کند! و برخی از مذاهب به پیروان خود می گویند که آنها به صورت های گوناگون پس از مرگ خواهند زیست! (بکر، 1973).

کوبلر- راس (2002) اشاره می کنند که فرهنگ ها در روش های خود برای بیان و معنادهی به مرگ، با یکدیگر فرق دارند و برخی از فرهنگ ها با ابعاد متاثر از آگاهی از مرگ برخورد موثرتری دارند. جوامع غربی اغلب برای مخفی کردن بیماری و سالمندان از نظرها سرزنش می شود، در نتیجه اعضای خود را از آگاه شدن از مرگ محافظت می کند. چنین شیوه ای می تواند اضطراب مرگ را افزایش می دهد زیرا مرگ پدیده ای غیر عادی می شود که از نظم طبیعی امور جدا می شود (شوماخر و همکاران، 1988، به نقل از لتو و استین، 2009). انکار مرگ نگرش رایج در آمریکا است، و اضطراب مرگ از طریق یک سیستم دقیق اجتناب می شود، بطوریکه یادآوری کنندگان کمی از پیری، کار افتادگی، بیماری، و مرگ را ارائه می دهد (مارتز و لیونه ، 2003). نشان داده شده است که بافت فرهنگی اجزای شناختی، تجربی، و احتمالاً عاطفی اضطراب مرگ را شکل می دهد. یک مطالعه در ایالات متحده نشان داد که افراد سیاه پوست مسن در مقایسه با افراد سفید پوست، زمانی که عوامل شناختی چندبعدی مورد بررسی قرار گرفتند، نگرانی های متفاوتی درباره مرگ داشتند (دپالو و همکاران، 2003).

در فرهنگهای غیر غربی، عبدالخالق(1991) تفاوت کمی در نمرات اضطراب مرگ دانشجویان مصری در مقایسه با فرهنگ های دیگر که از مقیاس اضطراب مرگ استفاده کرده بودند یافت. شوماخر، وارن و مارنات ، (1991، به نقل از لتو و استین،2009)اضطراب بالاتری را در میان مردان ژاپنی در مقایسه با مردان استرالیایی یافتند، که نشان دهنده حالت دفاعی ضعیف تر مردان ژاپنی نسبت به مرگ است. همچنین زنان ممکن است تجربیات فرهنگی اجتماعی و شرایط فرهنگی متفاوتی ازمردان داشته باشند. به عنوان مثال، مطالعات نشان داده اند در تحقیقات میان فرهنگی و جمعیت نوجوان، جنسیت مونث با اضطراب مرگ بالارابطه دارد. در یک نمونه بزرگ از افراد مسن 61 تا 80 ساله، زنان سالمند به میزان قابل توجهی اضطراب مرگ بالاتری نسبت به مردان نشان دادند (هیچ سان، هوسلی، و بویل ، 1988، به نقل از لتو و استین، 2009).

در بحث های بالا درباره اضطراب مرگ مطالبی ذکر گردید، که به نظر برخی از صاحب نظران، مخصوصاً در دیدگاه های شناختی و فرهنگی اجتماعی، اضطراب مرگ تا حد زیادی متاثر از نوع نگاه و ادراک افراد از مرگ است.

دیدگاه ها نسبت به مرگ :

الف) مرگ از دیدگاه مذهب
ب) مرگ از دیدگاه مکاتب روانشناسی

مرگ از دیدگاه مذهب:

اعتقاد به عالم برزخ بر بقای روح پس از مرگ در دنیا استوار است که در ادیان الهی و غیر الهی نیز به بعنوان یک اصل مهم شمره می شود، به طوری که دینی یافت نمی شود مگر اینکه برای انسان بقا و حیات طولانی تر ازعمر این جهان قائل است و پیروان خود را به سوی آن دنیا دعوت می نماید و نسبت به حساب و کتاب آن اندرز می دهد. شاید معدود انسانی را بتوان یافت که مرگ را پایان زندگی بداند و از درون به آن راضی باشد چنانچه در مکاتب غیر الهی نیز حیات دنیوی را مدت کوتاهی از زندگی جاودان بشر مطرح می کنند(ملک زاده، 1371، به نقل از حافظی، 1384) که ما در ادامه مطلب به بررسی دیدگاه ادیان الهی نسبت به مرگ خواهیم پرداخت.

مطابق آموزه های دین مبین اسلام به پیروان خود، مشخص می شود که مرگ مانند انتقال از جایی به جای دیگر است که روح کالبد زمینی انسان را ترک می کند و به عالم برزخ وارد می شود و تا روز قیامت در آنجا به حیات خود ادامه می دهد. پس مرگ باب فنا و نابودی نیست بلکه برعکس وارد شدن به عالمی دیگر است که جاودانه است. مرگ در واقع گذرگاهی است که با عبور از آن از سوی وجود به سوی وجود دیگر سفر می کنیم (سعیدی مهر و دیوانی، 1385).

در مفهوم قرآنی معتقدیم که مرده زنده خواهد شد و در این مورد قرآن مجید است که از زبان حضرت ابراهیم(ع) بیان می کند((هنگامی که ابراهیم گفت: خداوندا به من بنمایان که چگونه مرده را زنده می کنی جواب داده شد که آیا ایمان نداری؟ ابراهیم گفت: چرا، درخواستم برای این است که قلبم مطمئن شود. دستور می رسد که چهار پرنده را ذبح کن و هر تکه ای از آنها را بالای کوهی بگذار آن را فرابخوان که به سرعت بسوی تو خواهند آمد)) (قسمتی از آیه 259 سوره مبارکه بقره). و در جای دیگر که می فرماید: برای ما مثلی زد و در حالیکه چگونگی آفرینش خود را فراموش کرده بود و گفت: چه کسی استخوانهای خاک شده را زنده می کند؟ جواب داده شد(( بگو آن کس که اول بار آن را خلق کرد زنده اش می کند)) (آیات 77و78 سوره مبارکه یاسین). و نتیجه اعمال انسان بعد از مرگ نیز به حساب او گذاشته می شود (فرهودی، 1375).

ارزش و اهمیت مرگ را از اینجا نیز می توان دریافت که حضرت علی(ع) در نهج البلاغه بیش از 80 بار راجع به مرگ صحبت کرده است (نهج البلاغه، به نقل از علیزاده، 1383). اهمیت اعتقاد به مرگ و زنده شدن دوباره در روز قیامت در دین اسلام به اندازه ای است که انکار آن به منزله انکار یکی از اصول آن (اصل معاد) تلقی می شود و موجب خارج شدن از دین اسلام می گردد. روشن است که با اعتقاد به مرگ و زنده شدن دوباره در روز قیامت، مرگ به عنوان یک رویداد طبیعی تلقی شود و از ترس او در مورد مرگ بکاهد. همچنین امامان و پیشوایان دین اسلام(ع) نیز درباره مرگ سخنانی فرموده اند که به نوعی بیانگر چگونگی تصویر مرگ در نزد دین اسلام است، برای نمونه: امام سجاد (ع) درباره مرگ می فرماید : مرگ برای مومن همانند کندن لباس های چرکین و پر از حشرات، و گشودن بندها و زنجیرهای سنگین و تبدیل آن به فاخرترین لباس ها و خوشبوترین عطرها و راهوارترین مرکب ها و مناسب ترین منزل ها است . امام حسن(ع) می فرماید : مرگ بزرگترین شادی است بر مؤمنین، زمانی که آنها از زندگی سخت و دشوار دنیا بسوی نعمت ها جاودان روانه می شوند. مرگ عذاب و هلاکتی است برای کافران، زمانیکه آنها از بهشت ظاهری شان بسوی آتشی که همیشگی است و سرد نمی شود روانه می شوند. امام حسین(ع) در روز عاشورا مرگ را همانند پلی تعبیر می کنند که انسان مؤمن را از سختیها و زندان بسوی بهشت رضوان و باغ های سر سبز و نعمت های جاودان روانه می کند و برای کافران همانند عبور از قصرها و باغ های زیبا بسوی زندان و عذاب است (مصطفوی،1383).

همچنین در کتاب مقدس مسیحیان آمده است "تمام مردگان، رستاخیز خواهند کرد. آنانی که نیکو کردند برای رستاخیز حیات و آنانی که بدی کردند برای رستاخیز محکومیت" (کتاب مقدس، انجیل یوحنا، 29/5، به نقل از حافظی، 1384). در سده های میانه میلادی، مسیحیان مرگ را موجب برقراری دوباره نظم و عدالت می دانستند که توسط گناهکاران و سرکشان نقض شده بود و مرگ بین ظالم و مظلوم تبعیض قائل نمی شود. ولی در حال حاضر مسیحیان مرگ را مانند رسیدن به آرامش و رستگاری، و از درهای زندگی و به عنوان یک کردار عالی عشق توصیف می کنند. برای مسیحیان مرگ جسمی تنها تسلیم شدن بر سرنوشت نیست بلکه فرمان الهی است که می پذیرند و محکومیتی است که به علت گناه متوجه آنها می شود. مرگ به علت ضرورت ترس از خدا به سعادت ابدی تبدیل می شود زیرا مرگ بی گناهان در واقع ورود به صلح، استراحت جاودانی و روشنایی بی پایان است"( لئون دافور، 1962 به نقل از جیمز و اندرسون، ترجمه گنجی، 1386).

یهودیان نیز به بقای روح پس از مرگ ایمان دارند و عقیده دارند که روح انسانی باقی است ولی روح حیوانات فانی است.در بینش آیین یهود انسان به وسیله یهوه خلق شده است، خدایی که الگوی انسان را از خاک ساخته و هوای زندگی را در سوراخهای بینی او دمیده، خدا انسان را از سایه خود آفریده است (جیمز و اندرسون، ترجمه گنجی، 1386).

مرگ از دیدگاه مکاتب روانشناسی:

مرگ واقعیتی اجتناب ناپذیر است که هر شخصی ممکن است نسبت به آن برداشت و واکنشی منحصر به فرد داشته باشد. مرگ به خاطر ماهیت پر ابهامش، برای بسیاری از انسانها به صورت تهدیدآمیز جلوه می کند. اضطراب و ترس از مرگ در میان تمام فرهنگ ها متداول است و گروه ها و ادیان مختلف به طرق گوناگون با آن برخورد می کنند (هورتا و یاپ ، 2006). از جمله مکاتبی که درباره مرگ اظهار نظر کرده اند، هستی گرایان، روانکاوان، شناختی ها و ... هستند که برخی از این نظرات در بخش های پیشین ذکر شد و برخی دیگر در این بخش ذکر می شود.

از دیدگاه مکتب هستی گرایان، مرگ نقطه مرکزی زندگی انسان است. تظاهرات این نحله فکری را در اندیشه های سورن کی یر کگارد فیلسوف دانمارگی، هایدگر و اروین یالوم می توان یافت. اضطراب مرگ، به عنوان عاملی از عوامل مرتبط با سلامتی است و اصلی است که مقدم بر زندگی انسان است. در این دیدگاه کسی که معنایی برای پویایی زندگی اش پیدا نمی کند، دچار تهدید نیستی است که ترس از مرگ خوانده می شود و اضطراب مرگ زمانی که نیروی محرکی برای افراد باشد باعث خواهد شد تا آنها بطور کامل زندگی کنند و بخشی از وجود طبیعی می شود (گلون ،1970، به نقل از هالتروف، 2010). با وجود غم انگیز بودن مرگ باید به ضرورت و اهمیت آن نیز توجه کرد. این ضرورت زمانی آشکارتر می شود که جهان و موجودات را بدون مرگ تجسم نماییم که جهانی یکنواخت و خالی از تغییر و تحول خواهد بود و انگیزه ای برای حفظ و بقا و زندگی وجود نخواهد داشت و بعید نیست که زندگی مفهوم واقعی خود را از دست بدهد و آدمی نسبت به آن بی اهمیت باشد. پس می توان گفت که آنچه به زندگی و حیات معنای واقعی می دهد مرگ است.

نظر برخی از بزرگان هستی گرا درباره اضطراب مرگ: "هایدگر (1962) اضطراب مرگ را به عنوان بخشی از وجود با معنی تلقی می کند که زندگی معناداری را در زندگی بوجود می آورد. در این رویکرد روبرویی با مرگ به مردم کمک می کند تا زنده باشند. مرگ برانگیزانده ای برای زندگی کامل است و کمک می کند تا افراد با تمام توان زندگی کنند مرگ کمک به افراد است تا با انگیزه زندگی کنند!"(هالتروف، 2010). اروین یالوم یکی دیگر از نظریه پردازان رویکرد هستی گرایی، بیان می کند که اضطراب مرگ علت اساسی برای آسیب روانی است. از فلسفه اگزیستانسیالیست دریافت می شود که یالوم فرض می کند که رابطه مستقیم بین آگاهی از مرگ و ترس پس از آن وجود دارد ( هالتروف، 2010). یالوم اندیشیدن و رویارویی با مرگ را تجربه ای برانگیزاننده می داند که باعث می شود افراد به طرز چشمگیری تغییرات مثبت در زندگی شان ایجاد کنند. آنها با تحقیر مسایل پیش پا افتاده روزمره، به زندگی خود سرو سامان می دهند و این قدرت را به دست می آورند که دست به کارهایی بزنند که قبلا مایل به انجام آن نبوده اند. پیوندهایشان با دیگران قویتر و نسبت به مواهب زندگی قدردانی می کنند. یالوم به وجود رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته معتقد است به عبارت دیگر از نظر یالوم هر چه از زندگی کمتر بهره ببریم، اضطراب مرگ بیشتر است و هر چه در تجربه کردن یک زندگی کامل بیشتر ناکام مانده باشیم بیشتر از مرگ خواهیم هراسید (یالوم، به نقل از غبرایی، 1388، به نقل از صفری، 1390).

یاسپرس به رویکرد دوگانه بشر در برابر مرگ اشاره می کند و می نویسد مرگ را همزمان دوست و دشمن دیدن و اشتیاق و اکراه داشتن همزمان در برابر آن، نشان دهنده وجود تعارض بشری نیست (صفری، 1390). ژان پل سارتر مرگ را پدیده ای مشخص و متعلق به بشر نمی داند. به نظر او مرگ، نابودی تمام امکان نیست و هیچ شدن فرد از هرگونه ارج و قربی است. سارتر می گوید ما قادر نیستیم در انتظار مرگ بنشینیم بلکه باید خود را دربرابرآن آماده کنیم. ما می دانستیم مرگ وجود دارد، اما نمی دانستیم چه هست و چه وقت فرا می رسد. لذا همیشه دریک حالت مرزی میان دانستن و ندانستن قرار داریم. سارتر می گوید مرگ نیز مانند تولد واقعیت مطلقی است که از خارج آمده و ما را به خارج می برد (معتمدی، 1386). در میان متفکران این عرصه ویکتور فرانکل جایگاه ویژه ای دارد. وی که نه بدبین است و نه ضد مذهب، با تجربه ای درناک از زندگی در اردوگاههای کار اجباری نازی ها توانست به کشف معنادرمانی نائل شود (فرانکل، ترجمه میلانی، 1390؛ به نقل از صفری، 1390). از نظر فرانکل انسان در برابر مرگ با دو رویکرد متفاوت روبه روست: هراس و آرامش، از نظر او یقین به مرگ تنها شخصی را می ترساند که نسبت به زندگی خود وجدانی گنهکار داشته باشد. مرگی که مهر پایان بر زندگی می زند تنها می تواند شخصی را بترساند که در مدت عمر خود به طور کامل نزیسته است (فرانکل، ترجمه سیف بهزاد، 72، به نقل از صفری،1390).

همچنین در این راستا، نظریه‌پردازان هستی‌گرا معتقدند: هراس و اختلال‌های تعمیم‌یافته، ناشی از اضطراب هستی است. آنها می‌گویند: ما اضطراب هستی را تجربه می‌کنیم، بدین دلیل که می‌دانیم زندگی ما محدود است و از مرگی که انتظار ما را می‌کشد می‌هراسیم      . مرگ همة ما را به وحشت می‌اندازد و ما برای کسانی که می‌میرند، گریه می‌کنیم و از توجه به این واقعیت که روزی هم عمر ما به پایان می‌رسد، دچار دلهره می‌شویم.                   بسیاری از افراد از کنار آمدن با مرگ خودداری می‌کنند و راه هایی همچون سرکوب، انکار و پرهیز را در پیش می‌گیرند و از مکان‌هایی که ممکن است مرگ را برایشان یادآوری کند، فاصله می‌گیرند و این، همان برخورد غیرمنطقی و مضطربانه با مرگ است (علیانسب، 1389).

در مکتب روانکاوی اضطراب مرگ آگاهانه باشد یا ناآگاهانه، به مشکلات روانشناختی مرتبط است و این تأیید می کندکه اضطراب مرگ با وضعیت سلامت روانی مرتبط است. دیدگاه فروید وجود اضطراب مرگ را تایید می کند و همچنین بیان می کند که با سلامت روانی و نوسان میان دوسطح آگاهی مرتبط است (هالتروف، 2010).

 فروید (1956، به نقل از قربانعلی پور، 1389). اضطراب مرگ را مکانیسم دفاعی فرض کرد که با تعارض های ناخودآگاه سروکار دارد. اضطراب مرگ علت چیزی نیست بلکه صرفاً نشانه ای از آسیب روانی است! ناخودآگاه انسان برای مرگ نگرانی ندارد زیرا ناخودآگاه، اضطراب مرگ را نمی تواند بطور ذهنی تجربه کند! "در حقیقت مرگ ما کاملاً غیر قابل تصور است.

 

 ما زمانی که سعی می کنیم آنرا تصور کنیم ما واقعاً مانند تماشاگر زندگی می کنیم، در نهایت هیچ کسی مرگ خود را متصور نیست و یا هر کسی آنرا به شیوه متفاوت درک می کند، در ناخودآگاه هر فردی از ما به ابدیت خود اعتقاد دارد." از نظر فروید ناخودآگاه انسان هرگز مرگ را نمی پذیرد، به همین دلیل انسان حتی وقتی به مرگ خود می اندیشد مرگ را نظاره گر    ا ست و هنوز آن را از خود نمی داند.(کریمی وکیل،1391)


علل و عوامل نگرانی از مرگ

با مراجعه به فطرت درونی و روایات معصومین علیه السلام روشن می شود که این پدیده مناشی و سرچشمه های متعدد دارد که ذیلاً به مهم ترین آنها اشاره می شود:

1. علاقه و دلبستگی شدید به دنیا

جهان هستی، ظاهری دارد و باطنی. طبق بیان قرآن کریم، دنیا و عالمِ طبیعت، ظاهر، و عالم آخرت، باطن جهان هستی است، چنان که فرمود: «یعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ؛ (264) اکثر مردم به امور ظاهر از زندگی دنیا آگاهند ولی از عالم آخرت (که باطن آن است) به کلّی بی خبرند».

به تعبیر دیگر: ظاهر عالم، طراوت و زیبایی، بوالهوسی، شهوات و غرق در لذایذ آن شدن و از هر قید و بندی آزاد بودن است؛ اما باطن آن، اخلاق، وجدان، نیت پاک، چشم پاک، گفتار پاک، خدمت، ایثار، عبودیت خدا، علم، تقوا و معرفت اسرار است.

کسانی که در دنیا به ظاهرش دلبسته اند و ابداً با باطن آن کاری ندارند و بی حساب و بی مسئولیت زندگی می کنند و بالاخره، تمام همشان را در تزیین ظاهر و تهیه متاع و کالای دنیا صرف نموده اند و همه علاقه ها را به دنیا و زخارف آن منحصر کرده اند و به تعبیر قرآن کریم: علاقه به متاع دنیا در نظر آنان زیبا جلوه کرده است: «زُینَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالبَنِینَ وَالقَناطِیرِ المُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ وَالخَیلِ المُسَوَّمَةِ وَالأَنْعامِ وَالحَرْثِ ذ لِک مَتاعُ الحَیاةِ الدُّنْیا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ المَآبِ». (265)

برای چنین افرادی، مرگ حقیقتاً وحشت زاست؛ زیرا با مرگ، یکجا علاقه ها در هم فرو می ریزد و رابطه ها قطع می گردد. و جدایی از محبوب نیز سخت ناراحت کننده است. کسی که بهترین سرمایه خود را که عمر اوست داده و در عوض متاع دنیوی گرفته و اینک با مرگ، از همه آنچه که در عمرش کسب کرده، جدا می شود (زیرا انتقال متاع دنیا به عالم باطن و آخرت میسر نیست) قهراً چنین پیشامدی، خوشایند نخواهد بود.

اما کسانی که در عین توجه به ظاهر عالم، به باطن آن هم توجه کرده و ضمنِ گذراندن عمر، به فکر تهیه کالای عالم باطن و پس ازمرگ هم بوده اند، آنان از مرگ، چنین وحشتی ندارند؛ زیرا علاقه به آن طرف هم بوده و با مرگ به محبوب های خویش می رسد.

2. مرگ را به معنای فنا و نابودی دانستن

حب بقا و میل به زندگی جاوید، از مسایل فطری انسان است. هر کس به خود مراجعه کند، به خوبی می یابد که هیچ گاه میل به نابودی ندارد، لذا با همه عواملی که آنها را موءثر در نابودی خود می پندارد، مبارزه می کند و اگر توان مبارزه با آن را ندارد، حداقل از آن می گریزد. لذا با امراض، میکروب ها، حیوانات درنده و دشمن و امثال اینها، در ستیز است، و همه اینها را باعث نیست و نابود شدن خویش می داند.

انسان بر اساس این میل فطری (حب بقا) از عدم و نیستی می هراسد. از نظر فلسفی، این طرز روحیه چندان دور و بیراه هم نیست؛ زیرا انسان «هستی» است و هستی با هستی، آشناست، اما با «نیستی» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد؛ لذا از آن می گریزد و باید هم بگریزد. علّت فرار از مرگ و وحشت از آن هم، همین است که مرگ را فنا و نابودی خود می پندارد و خیال می کند که مرگ، ضد آن خواسته فطری و درونی اوست؛ زیرا درون او می گوید تو باید همیشه باشی، ولی مرگ می گوید: تو باید فانی شده و به دیار عدم رهسپار شوی.

آیا مرگ در بینش الهی به معنای فنا و نابودی است؟

با مراجعه به قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام روشن می شود که مرگ، به معنای فنا و نابودی نیست، بلکه هم چون تولد جنین از مادر است. یک تولد ثانویه است. با فرا رسیدن مرگ، به جهانی گام می گذاریم که به مراتب از این جهان وسیع تر، پرفروغ تر، آرام بخش تر، و مملو از انواع نعمت هایی است که در شرایط کنونی و در زندگی این عالمی، برای ما قابل تصور نیست. اگر بخواهیم زندگی این عالم و عالمِ پس از مرگ را به زندگی جنین در رحم مادر و زندگی او پس از ولادت و قدم گذاردن به این عالم، تشبیه و مقایسه کنیم، تا حدی توانسته ایم مرگ و زندگی پس از آن را ترسیم کنیم.

و بالاخره، مرگ انتقال از این عالم به عالم دیگر است. این خود نوعی زندگی است و در شکل کامل تر و عالی تر آن. با این حساب، هیچ تضادی با خواسته فطری و درونی انسان ندارد؛ زیرا خواسته فطری او بقا و زندگی جاوید است، نه زندگی در این عالم؛ چون این عالم جای زندگی ابدی نیست.

قرآن کریم، از «مرگ» تعبیربه «توفّی» دارد نه «فوت». و وفات به معنای گرفتنِ کامل شئ است؛ یعنی ملَک موکلِ موت، از طرف پروردگار عالم، هنگام مرگ، می آید و روح را کاملاً از بدن می گیرد و آن گاه انسان به پروردگار خود که اصل و منشأ این وجودهاست، برمی گردد؛ زیرا «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ».

قرآن کریم، در همه آیاتی که مربوط به گرفتن جان از انسان است تعبیر به «توفی» دارد. هیچ جا سخن از فوت نیست که به معنای زوال و نابودی است. مثل «قُلْ

یتَوَفّاکمْ مَلَک المَوْتِ الَّذِی وُکلَ بِکمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ». (266)

آیات دیگری که تنها به آدرس آنها اکتفا می کنیم. مثل: اعراف، 37؛ نساء، 15؛ نحل، 70؛ انعام، 60؛ یونس، 104؛ انفال، 50.

بنابراین، موءمنین و معتقدین به عالم پس از مرگ، نباید از این جهت از مرگ بترسند، زیرا اعتقاد به نابودی و نیستی با مرگ و اعتقاد به زندگی پس از مرگ، قابل جمع نیست. اما مادیین و منکرینِ زندگی پس از مرگ، حق دارند که از مرگ بترسند، زیرا که به راستی اگر مرگ به معنای فنا و نابودی باشد، چیزی از آن وحشتناک تر نخواهد بود. و آنچه درباره هیولای مرگ گفته اند کاملاً بجا و به مورد خواهد بود، لکن این عقیده، اساساً باطل و غلط است.

3.جهل و ناآگاهی نسبت به حقیقت مرگ

جهل و ناآگاهی، همیشه منشأ ترس است. بشر از شب تار، خوف دارد؛ چون تاریکی، باعث جهل است. جایی را نمی بیند، راه را از چاه تشخیص نمی دهد، مسیر را از پرتگاه تمییز نمی دهد. از این رو، هر لحظه خویش را در معرض آسیب گزنده یا درنده یا دیگر بدآمدهای ناشناخته، احساس می کند.

انسان از راهی که تاکنون نرفته و با آن آشنا نیست، برای اولین بار که خواست از آن جاده عبور کند، می ترسد و این ترس، ناشی از جهل و ناآگاهی او به جاده است.

کسی که از برق بی اطلاع است، کلید و پریز برق را باز نمی کند و سیم برق را دست کاری نمی نماید؛ زیرا می ترسد که برق او را بگیرد و به حیاتش خاتمه دهد.

به هر حال، ناآگاهی و جهل در شئوءن مختلف زندگی مردم، منشأ ترس است و همین معیار، عیناً در زمینه مرگ هم وجود دارد. این که همه از مرگ می ترسند، برای این است که نمی دانند مرگ چیست؟ مرگ چگونه بر آنان مستولی می شود و نمی دانند در حین مرگ، با چه عوارض و حوادثی مواجه می شوند.

امام عسگری علیه السلام فرمودند: «پدرم امام هادی علیه السلام بر یکی از اصحاب خود که در معرض موت بود وارد شد. او می گریست و از این که در معرض مرگ قرار گرفته بود بی تابی می کرد». حضرت به وی فرمودند:

«یا عَبَدَ اللهِ تَخافُ مِنَ المَوتِ لاِنَّک لا تَعْرِفْهُ...؛ ای بنده خدا! اینکه از مرگ ترسانی برای این است که نمی دانی مرگ چیست؟ و نسبت به آن معرفت و آگاهی نداری و سپس پیرامون مرگ، مطالبی به او فرمود که موجب آرامش و تسکین خاطرش گردید». (267)

«بوعلی سینا» در کتاب «شفا» علّت اصلی ترس مردم از مرگ را جهل و ناآگاهی آنان نسبت به مرگ و عواقب بعد از مرگ می داند. عین عبارت بوعلی در گرداگرد قبر او نوشته شده است.

4. تعمیر دنیا و تخریب عالم آخرت

عده ای دیگر هستند که از مردن وحشت دارند، اما نه به خاطر این که مرگ را به معنای فنا و نیستی بدانند و یا به عواقب خود در عالم پس از مرگ آگاه، نباشند؛ بلکه به خاطر این که پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می بینند. شکنجه های طاقت فرسا و مجازات دردناک بعد از مرگ را گویا با چشم مشاهده می کنند و یا لااقل چنین احتمالی را می دهند.

این گروه نیز، حق دارند از مرگ بترسند؛ زیرا به مجرمی می مانند که از پشت میله های زندان، آزاد شده، و به سوی چوبه دار می رود. البته آزادی خوب است، اما نه آزادی از زندان به سوی چوبه دار! آزادی این دسته از انسان ها از زندانِ بدن، یا زندانِ دنیا نیز، توأم با رفتن به سوی چوبه دار است، آن هم نه «دار» به معنای اعدام، و درد و رنج موقت و زودگذر، بلکه به معنای شکنجه های دایم و بدتر از اعدام.

شخصی از امام مجتبی علیه السلام سوءال کرد که چرا از مرگ می ترسیم و آن را دوست نداریم؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: شما تمام کوششتان را صرف آبادی دنیا کرده اید و برای آخرت کار نیکی نکرده و آن جا را خراب کرده اید. به همین جهت از مرگ می ترسید و کراهت دارید که از جای آباد به جای خراب منتقل شوید:

«إنَّکمْ أخْرَبْتُمْ آخَرَتََکم وعَمَّرتُمْ دُنیاکم فَأنْتُم تَکرَهُونَ النَّقْلَةَ مِنَ الْعُمرانِ إلَی الْخَراب». (268)

در روایات، دنیا برای موءمنین «زندان» ولی برای کفار «بهشت» دانسته شده، قهراً مرگ برای کفار، خروج از بهشت و دخول در جهنم است. پس حق دارند که از مرگ بترسند و مرگ برای آنان وحشتناک ترین چیزها باشد؛ چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

«الدُنیا سِجنُ المُوءمِن وجَنَّةُ الکافِر وَالمَوْتُ جِسْرُ هوءلاءِ إلی جَنّاتِهِم وجِسْرُ هَوءلاء إلی جَحیمِهِمْ؛ (269) دنیا، زندان موءمن و بهشت کافر است و مرگ پلی است که آنان را به بهشت و اینان را به دوزخ می رساند».

در قرآن کریم آمده است: آنان که مرگ و عالم پس از مرگ را نمی خواهند و به حیات دنیا راضی شده و از آخرت غافلند، پس از مرگ، جایگاه شان آتش و جهنم است. در این صورت، حق دارند از مرگ بترسند: «إِنَّ الَّذِینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَرَضُوا بِالحَیاةِ الدُّنْیا وَاطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ أُولئِک مَأْواهُمُ النّارُ بِما کانُوا یکسِبُونَ». (270)

حاصل آن که: تخریب عالم آخرت، با عقاید فاسد و اَعمال ناشایست، باعث ترس از مرگ است.

آیا همة انسان ها از مرگ می ترسند؟

گفته شد که اکثر مردم از مرگ می ترسند. برای ترس، علل و عواملی بود که ذکر شد. اگر در بین بشر، افرادی باشند که آن علل و عوامل ترس در آنان وجود نداشته باشد، مثل این که نه مرگ را به معنای فنا و نیستی بدانند و نه پرونده اعمال شان تاریک و سیاه باشد و نه دلبستگی به دنیا داشته باشند و نه جهل به عالم عقبی، قهراً چنین افرادی از مرگ نمی هراسند؛ بلکه به خاطر این که مرگ را وسیله ای برای لقای محبوبشان می بینند و رسیدن به کمال مطلق و راحت شدن از همه آلام و رنج ها را تنها در گرو مرگ می دانند، نه تنها از آن نمی ترسند، بلکه عاشق آن بوده و هر آن انتظار آن را می کشند. این موضوع با مراجعه به کلمات پیشوایان معصوم و اولیای الهی، به خوبی قابل لمس و درک است.

 

 

ادراک مرگ دربین کودکان:

 

مرگ یکی ازموضوعات مهم زندگی است. اگرچه همیشه برای مردن مجالس گرامیداشت و یادواره وجود داشته است، اما ما همواره سعی کرده که آنرا انکار کنیم.انکار مرگ می تواند مکانیسم سازگاری مهمی باشد،اما همیشه مؤثر نیست. چرا که در هر صورت ما با مرگ روبه رو خواهیم شد.


«علیرغم توصیه های فراوان در این مورد که باید به طور منظم زندگی را با شادی وزیبایی نگریست؛ خود را در حلقه ی جوانان سالم قرار داد تا جوان ماند؛ اعتماد به خود را حفظ کرد تا قادر به شروع مجدد بود؛ ممکن بودن را باور کرد تا بتوان به زندگی تحقق بخشید؛ چیزی را که زنده است دوست داشت تا هدیه های زندگی را دریافت کرد؛ اما انکار مرگ و بیرون راندن آن از صفحه ی زندگی، باعث تجاهل نسبت به مرگ می شود که خود معایبی در پی دارد، از جمله این که تجاهل، ترس را تشدید می کند. مداومت در تجاهل نسبت به جنبه های واقعی مردن، رنج وترس را تشدید می کند؛ چه این که هرچه انسان بیشتر ازمرگ بترسد، کمتر آن را می شناسد و هرچه کمتر درباره ی آن بپرسد، از آن بیشتر می ترسد. عیب دیگر بی اعتنایی نسبت به مرگ، این است که آرامش برای زیستن ایجاد نمی کند. مرگ با زندگی است و نمی توان بدون هم جوار بودن با آن، بدون تکیه بر آن و بدون رنج بردن از آن، زندگی کرد. با پشت کردن به مرگ انسان در آرامش قرار نمی گیرد. بلکه در وضعی ناراحت که بین بی تشویشی و اغتشاش نوسان دارد، واقع می شود»1.


ما چگونه با کودکان خود درباره ی مرگ صحبت کنیم؟ چگونه دیدگاه یک کودک را درباره مرگ ارزیابی کنیم. چگونه می توانیم به او کمک کنیم تا با مرگ نزدیکان خود سازگار شود؟
بزرگسالان معتقدند که بحث کردن با کودکان درباره ی موضوع مرگ نادرست و تا حدودی مشکل است، زیرا این گونه بحث ها کودکان را مضطرب و پریشان می کنند. واقعیت این است که کودکان نیز با مرگ روبه رو می شوند، خواه مرگ یک انسان باشد یا مرگ یک حیوان. مرگ فرد محبوب کودک باشد یا هر فرد دیگر. کودک به خاطر انواع از دست دادن و فقدان، غمگین می شود. از جمله از دست دادن حیوان خانگی، شکستن اسباب بازی اش و یا حتی به خاطر بیماری وصدمه.


مهم این است که یادبگیریم چگونه به کودک کمک کنیم تا از عهده ی مسأله مرگ برآید. باید کودکان را جهت آماده شدن برای رویارویی با مرگ نزدیکان، تربیت کنیم. همانطوری که نشان دادن یک زندگی جدید، یک نوزاد، یک گُل، یک برگ به کودکان مهم است، نشان دادن این که همه ی چیزها می میرند نیز مهم است. در طبیعت، گل ها و برگ ها می میرند، اطفال نیز می میرند، همانطوری که بزرگسالان می میرند. وقتی کودک با مرگ یکی از اطرافیان روبه رو می شود، در ذهن کنجکاوش سئوالات زیادی مطرح می شود که تعادل شناختی او را برهم می زند و برای دستیابی به تعادل، به کمک بزرگسالان نیازمند است. برای این که کودک را جهت مواجهه با مرگ یکی از نزدیکان آماده کنیم، ابتدا باید احساسات خودمان را درباره ی مرگ آن فرد بشناسیم. زیرا کودک بیشتر به احساسات و رفتار اطرافیان درباره ی مرگ واکنش نشان می دهد. همچنین، نوع مُردن نیز مهم است. مثلا مردن بر اثر تصادف یا ناشی از اهمالکاری یا خودکشی و غیره. مهم تراز هر کاری این است که با نگرش کودکان در هر سنی درباره ی مرگ آشنایی داشته باشیم؛ که به آن اشاره خواهیم کرد.


ماریا میجی به نقل از رایس2، نخستین تحقیق را درباره ی نگرش کودکان نسبت به مرگ انجام داد؛ او دریافت که کودکان در سنین 3 تا 5 سالگی درباره ی مرگ کنجکاو هستند، اما آن ها مرگ را به صورت موقتی و برگشت پذیر نگاه می کنند. از نظر آن ها شخص مُرده برمی گردد. کودکان به طور طبیعی از مرگ نمی ترسند، بزرگسالان نظرات و نگرش های کودکان را درباره مرگ به آن ها می آموزند. آن ها نمی توانند مفهوم مرگ را بفهمند، به ویژه این که مرگ دائمی است. آن ها به عواطف اطرافیان خود واکنش نشان می دهند؛ اما نمی دانند چرا؟ آن ها کم کم می فهمند که مرگ چیز بسیار نامناسبی است. برای آن ها مرگ فقط به معنی جدایی است. آن ها واکنش نیرومندی به جدایی از پرستار خود نشان می دهند. ویکی فریزل3 و پالینگ و ایوانز4 معتقدند که مرگ یک انسان نمی تواند توسط کودک کاملا درک شود، زیرا کودک پایان پذیری یک انسان مرده را نمی تواند درک کند. ویکی فریزل معتقد است که کودکان 3 تا 6 ساله، واژه های مُرده و مُردن را به کار می برند اما معنای آن را درک نمی کنند. آن ها معتقدند که مرگ برگشت پذیر است، همان طوری که در تلویزیون دیده اند. آن ها مرگ را با سوء رفتار، پرخاشگری، گناه واحتمالا خوابیدن، مرتبط می سازند و فرض می کنند که هرگز نخواهند مرد. این کودکان عقیده دارند که مرگ بیشتر اتفاقی است تا گریز ناپذیر. با توجه به این که کودکان مفهومی از شوک ندارند، اضطراب کمتری درباره مرگ نسبت به هر گروه سنی دیگر نشان می دهند. کودک 3 تا 6 ساله در سن کشف کردن است، اما هنوز از نظر تفکر انتزاعی رشد نکرده است. آن ها همه ی حواس خود را به کار می برند و عقیده دارند جهان فقط آن چیزی است که آن ها شخصا تجربه می کنند. آن ها واقعا نمی توانند چیزی را که تجربه نمی کنند درک کنند. مفهوم مرگ اگرچه مفهومی انتزاعی است، اما با توجه به این که کودکان به طور واقعی با مرگ یکی از اطرافیان روبه رو می شوند، می توان با پاسخ دادن به سئوالات فراوان آن ها به ادراک آن کمک کرد. عکس العمل مادر درقبال مرگ پدرخانواده، غالبا تعیین کننده نوع عکس العمل کودکان در این مورد است. مسأله ی مرگ یکی از والدین، زمینه ای از دوسوگرایی عاطفی برای کودکان به وجود می آورد، زیرا فردی از والدین که وفات یافته، به صورت تخیلی و یا به عنوان موجودی کامل و عاری از نقص در نظر گرفته می شود، ولی آن که باقی می ماند، موجودی ناقص و بد، لحاظ می شود.


لازار و پیورتا مطرح می کنند که از 6 تا 9 سالگی، کودک به تدریج درک می کند که مرگ پایان زندگی، برگشت ناپذیر و دائمی است. این کودکان شروع می کنند به درک این که آن ها نیز احتمالا بمیرند، اما ملزم و ناگزیر نخواهند بود. انسان های پیرتر می میرند، برای این که نمی توانند به اندازه ی کافی سریع بدوند و یا از مرگ پنهان شوند، به صورتی که جوانان نظیر آن ها می توانند.
برخی از آن ها درک می کنند که روزی خواهند مرد، بنابراین ترس از مرگ شروع می شود. آن ها ممکن است مرگ را با ارواح، هیولاها و پیرزنان جادوگر تداعی کنند. این کودکان به طور فزاینده ای جزئیات مرگ را تنظیم می کنند و ممکن است بپرسند «چه کسی او را کشت؟» و برای درک مفاهیم وَرای زندگی، بهشت و زندگی پس از مرگ تلاش خواهند کرد. اضطراب مرگ در این گروه سنی بیشتر می شود. بنابراین این کودکان نیازمند به آموزش درباره ی تفاوت بین بیماری های عمده همانند سرطان خون و بیماری جزئی همانند عفونت ساده گوش هستند. آن ها بیشتر ازکودکان پیش دبستانی مرموز هستند، واحساساتشان را در درون خودشان نگه می دارند. به خاطر این رفتار، بزرگسالان ممکن است فکرکنند یک کودک 6تا 10ساله به خوبی با مسأله مرگ سازگار می شود و اشتباها برای اطمینان دادن به او کاری انجام ندهند. اما واقعیت این است که آن ها به میزان زیادی به اطمینان مجدد نیاز دارند، آن ها نیاز دارند در این مورد با بزرگسالان، صحبت کنند.


علیرغم نکات ذکر شده، عده ای از روانشناسان نیز دیدگاه تحولی از ادراک مرگ درکودکان را تأیید نمی کنند و معتقدند که ادراک مرگ همیشه به صورت خطی و تحولی نیست. از جمله، کاری، سلاتر و لیمونز یافته اند که کودکان 4 تا 5 ساله که درباره فرآیندهای بدنی و جسمانی خودشان فکر می کنند، ارزیابی معنادار و مشخص و تا حدودی رشد یافته از مفهوم مرگ دارند. ماریا بلابوند5 نیز معتقد است که یک دیدگاه فردی از مرگ، همیشه به صورت تحولی نیست، حتی بچه های کوچک می توانند دیدگاه کاملا فرهیخته ای از مرگ نشان دهند و بزرگسالان نیز ضرورتا عقاید بچه گانه شان را ترک نمی کنند.


برای کمک به کودکان جهت سازگاری مؤثر با مسأله مرگ، توجه به نکات زیر ضروری است:


1- کودکان پیش دبستانی در مرحله ی سوم رشد روانی-اجتماعی اریکسون قرار دارند، یعنی مرحله ابتکار در برابر احساس گناه. هدف اصلی رشد در این مرحله کمک به کودک برای رسیدن به احساس ابتکار و جلوگیری از شکل گیری احساس گناه در او است. بدون تردید، کودکان سؤالات بسیار زیادی درباره ی مرگ و تولد خواهند داشت. اگر سؤالات آن ها با حوصله و آرامش پاسخ داده نشود و یا به خاطر پرسیدن سوالاتی که در برخی از موارد از دید والدین نامناسب و بی ربط به نظر می رسند، مورد سرزنش و تمسخر قرار گیرند، در آن ها احساس گناه رشد یافته و پرورش خلاقیت شان دچار مشکل می شود.


2- برای کمک به کودکان جهت سازگاری با مسأله مرگ باید از هرفرصتی استفاده کرد.
3- در یک مکان آرام، مقابل کودکان خود نشسته و به آن ها خیره شوید، در حالی که به سئوالات آن ها پاسخ می دهید، دست هایشان را گرفته و به آرامی لمس کنید.
4- سئوالات آن ها را با لغات متناسب با سن شان پاسخ دهید.
5- به سئوالات آن ها پاسخ صحیح دهید، حتی اگر موضوعات مرتبط با مرگ سئوال برانگیز هستند نیز، باید راستگو باشیم. مثلا خودکشی؛ بسیاری از بزرگسالان از توضیح دادن درباره ی

خودکشی یکی از نزدیکان خود طفره می روند و تمایل ندارند دراین مورد با کودکان صحبت کنند. در این مورد نیز باید تأمل کرد. یک پاسخ مناسب در این مورد این است که مثلا فلانی درست فکر نکرد، او بسیار بیمار بود. او فکر می کرد که با کشتن خودش می تواند چیزهای بهتری درست کند. او نمی دانست که ما را بسیار غمگین می کند و ما از دست دادن او را بسیار احساس می کنیم. این بیانات مناسب تر هستند تا این که به کودک بگوییم: نمی دانم!
6- سئوال کودک را با پرسیدن سئوالی که ذهن کودک را برای یادگیری مطالب بیشتر در این مورد به کنکاش وادارد، پاسخ دهید.

غلبه بر ترس از مرگ در سالمندی:

 

ترس از مرگ یک ترس طبیعی است و در حقیقت اگر کسی از مرگ نترسد، شاید بیشتر غیرطبیعی جلوه کند. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم که ترس از مرگ فقط در سالمندان بروز می‌کند، اما با افزایش سن ممکن است این نوع ترس افزایش پیدا کند و در دوران سالمندی و کهنسالی به بیشترین حد ممکن برسد و حتی تا جایی پیش برود که به یک اختلال روانی تبدیل شود.

این ترس با چه علائمی بروز می‌کند؟

از آنجا که درجات ترس از مرگ در سالمندان متفاوت است، بالطبع با علایم متفاوتی هم بروز می‌کند. شاید بهتر باشد موضوع را این طور مطرح کنیم که اصلا چه عواملی باعث ایجاد ترس از مرگ در سالمندان می‌شود.

این ترس تا حد زیادی طبیعی است و جدایی از همسر، فرزندان و اطرافیان، ترس از تنها شدن، باورهای نادرست درباره مرگ، عملکرد فرد در طول زندگی و همچنین نداشتن تجربه شخصی از مرگ و رازهای مربوط به آن از جمله عواملی محسوب می‌شوند که میزان ترس سالمندان از مرگ را رقم می‌زنند.

این ترس با علایمی مثل نگرانی، اضطراب، به زبان آوردن نگرانی‌ها و مشغولیات ذهنی درباره آینده عزیزان و... بروز می‌کند. البته گاهی نیز سالمندان با وجود ترسی که دارند، اما باز ترجیح می‌دهند درباره آن صحبت نکنند، در صورتی که با مطرح کردن موضوع می‌توانند به راحتی ترس‌های بیهوده و پر استرس را به کمترین حد ممکن برسانند.

آیا اطرافیان در کاهش ترس از مرگ در افراد سالمند نقش مهمی ایفا می‌کنند؟

همین طور است، چرا که تحقیقات متعدد نشان می‌دهد داشتن خانواده و خویشاوندانی که به حرف‌های سالمند گوش می‌کنند و با حرف زدن، نگرانی‌‌های او را برطرف می‌کنند، تاثیر زیادی در کاهش این نوع ترس دارد. اما در مقابل خانواده‌هایی که با سالمندان خود کمتر حرف می‌زنند و ارتباط محدودتری دارند، میزان ترس از مرگ را در فرد سالمند افزایش می‌دهند، زیرا او در اکثر مواقع به مرگ فکر می‌کند و یک استرس و اضطراب همیشگی دارد.

آیا ترس از مرگ می‌تواند باعث بروز افسردگی در فرد سالمند شود؟

اگر میزان ترس به حدی برسد که زندگی طبیعی فرد سالمند را تحت تاثیر قرار دهد، می‌تواند به افسردگی سالمند منجر شود که البته با چند علامت بروز می‌کند. به بیان دیگر، عوامل مختلفی در افسردگی سالمندان نقش دارند و ترس از مرگ می‌تواند یکی از آن ها باشد.

البته نباید فراموش کرد دوری از اجتماع و تنها شدن به دلیل مرگ همسر، باعث افزایش زمان‌های بیکاری یک فرد سالمند می‌شود و او زمان بیشتری پیدا می‌کند تا به مقوله مرگ فکر کند و به دلیل خیال‌بافی‌های منفی، به مرور زمان و هر روز بیشتر از دیروز از مرگ بترسد.

اعتقادات دینی و باورهای قلبی به زندگی پس از مرگ تا حد زیادی در کاهش ترس ناشی از مرگ بسیار موثر است

البته افسردگی در افراد مسن می‌تواند علاوه بر ترس از مرگ، با علایمی مثل غم و اندوه و ابراز بی‌قراری و ناراحتی، احساس خستگی و فرسودگی، لذت نبردن از سرگرمی‌های گذشته، صرف نظر کردن از ارتباطات اجتماعی، کاهش اشتها و از دست دادن وزن، وجود اختلالات شدید در زمان خواب، کاهش اعتمادبه‌نفس و خویشتن‌دوستی و حتی مشکلات جسمانی مانند دردهای مفاصل و سردردهای مزمن بروز ‌کند که برای تشخیص و درمان این افسردگی حتما باید از یک روان درمانگر کمک گرفت.

در این بین نوع نگرش افراد به مرگ و جهان پس از مرگ نیز می‌تواند در میزان ترس از مرگ و ابتلا به افسردگی او موثر باشد.

ما در حوزه روان، پنج بعد مشخص را برای انسان‌ها در نظر می‌گیریم (بعد جسمی، عاطفی یا احساسی، شناختی، اجتماعی و معنوی) که افراد معمولا در این ابعاد پنجگانه، زندگی و برنامه‌ریزی می‌کنند و هدف‌هایشان نیز بر اساس آن ها مشخص می‌شود.

به عنوان نمونه اگر به بعد جسمی توجه کنید، می‌بینید که در جوامع انسانی، چقدر در مورد بهداشت و سلامت و سبک درست زندگی (از لحاظ جسمی) بحث می‌شود و به طور طبیعی هم، تمام انسان‌ها دنبال یک سبک زندگی سالم هستند. این ملاحظات، علاوه بر اینکه متوجه کیفیت بهتر زندگی افراد است، به احتمال زیاد مرگی راحت و بدون درد ناشی از بیماری‌های سخت را هم برای فرد سالمند رقم می‌زند و همین تفکر مرگ راحت، ترس از آن را کاهش می‌دهد.

در بعد معنوی هم که کاملا مشخص است. اعتقادات دینی و باورهای قلبی به زندگی پس از مرگ تا حد زیادی در کاهش ترس ناشی از مرگ بسیار موثر است.

بنابراین، هر نگرش و باوری که مرگ را سخت و مرموز و ترسناک جلوه دهد، از نظر ما مخرب و منفی است و ترس از مرگ را در سالمندان افزایش می‌دهد، اما در مقابل هر باوری که پذیرش مرگ را همیشه در دورنما داشته باشد و آن را یک قسمت طبیعی از زندگی افراد بداند، از نظر عملی و روان‌شناختی، چه برای نگرش واقع‌گرایانه‌تر نسبت به زندگی و چه برای پذیرش آسان‌تر ترک جهان، به افراد به ویژه سالمندان کمک می‌کند.

توصیه به سالمندان برای این که بتوانند با ترس خود کنار بیایند:

مرگ، یک پدیده خاص سالمندان نیست و ممکن است برای هر فردی اتفاق بیفتد. بنابراین فکر کردن بیش از حد به آن نه تنها سودمند نیست، بلکه می‌تواند باعث ایجاد افسردگی شود. در این بین، شرکت در فعالیت‌های اجتماعی و خیریه نیز باعث می‌شود فرد سالمند با پدیده ترس از مرگ، راحت‌تر کنار بیاید و سعی کند آن را تسکین دهد و آن را به شکلی در بیاورد که بتواند به راحتی زندگی کند، نه اینکه زندگی‌اش در سایه ترس از مرگ، تلف شود و از بین برود.

مرگ، یک پدیده خاص سالمندان نیست و ممکن است برای هر فردی اتفاق بیفتد. بنابراین فکر کردن بیش از حد به آن نه تنها سودمند نیست، بلکه می‌تواند باعث ایجاد افسردگی شود

داشتن خویشاوندان دلسوز،‌ ترس از مرگ را افزایش می‌دهد

نتایج یک تحقیق جدید نشان می‌دهد، داشتن تعداد زیادی بستگان و خویشاوندان مهربان و دلسوز، ترس از مرگ را افزایش می‌دهد.

با توجه به این یافته محققان ادعا می‌کنند وجود افرادی در خانه که وظیفه پرستاری از سالمندان را به عهده می‌گیرند، می‌تواند این ترس از مرگ را کاهش دهد.

این گروه تحقیقاتی دیدگاه‌های مربوط به مرگ و مردن را در هزار نفر با متوسط سنی 65 سال به بالا تحت آزمایش قرار دادند که در آن ها جمعیت‌هایی از گونه‌های متنوع قومی، نژادی و از طبقات مختلف اجتماعی، تحصیلی و اقتصادی شرکت داشتند.

محققان از این شرکت کنندگان در پژوهش به طور مستقیم سوال کردند که چقدر از مرگ می‌ترسند، کنترل خود را نسبت به این موضوع تا چه حد از دست می‌دهند و چه میزان از این مطلب رنج می‌برند. برای پاسخ‌های ارائه شده امتیازهایی در نظر گرفته شد. این سالمندان همچنین به پرسشنامه هایی درباره کیفیت زندگیشان پاسخ دادند.

تحقیقات نشان داد، آن دسته از پاسخ دهندگان که اطرافیان حامی و مهربانی داشتند، در سوالات مربوط به ترس از مرگ و مردن و کیفیت زندگی، امتیازهای پایین‌تری را کسب کردند. هرچه کیفیت زندگی این افراد بهتر بود به همان نسبت از میزان ترس آن ها کاسته می‌شد.

این تحقیق نشان داد، بیش از سه چهارم یا معادل 77 درصد از افراد وابسته به خویشاوندان دلسوزدر خانواده، چهار نوع ترس افراطی نسبت به مرگ داشتند. این چهار مورد شامل ترس از شیوه مردن، ترس از عدم توانایی در کنترل مرگ، ترس از خود مرگ و ترس از درد هستند.

محققان می‌گویند؛ هرچه تعداد این خویشاوندان به ویژه برای انجام وظایف و کارهای مورد نیاز بیشتر باشد، ترس بیشتری به این سالمندان غلبه می‌کند.

همچنین فقدان سلامت مطلوب، ابتلای طولانی مدت به بیماری‌ها و دشواری در راه رفتن با افزایش این ترس ارتباط مستقیم دارد.

نتیجه گیری:

بر اساس دیدگاه هایی که ذکر شد اضطراب مرگ سازه ای چند بعدی است که با ترس واضطرابی که با پیش بینی وآگاهی از واقعیت مرگ ومردن است در انسان روی می دهد وشامل عناصر شناختی ، احساسی وانگیزشی و... است که باتوجه به مراحل رشد ورخداد های فرهنگی اجتماعی متفاوت است.

در رابطه بامرگ واضطراب مرگ دیدگاه مذاهب این است که مرگ پایان زندگی نیست ومرگ در واقع گذر گاهی است که با عبور ازآن از سوی وجودی به سوی وجودی دیگر سفر می کنیم که همین اعتقاد به مرگ وزنده شدن دوباره در روز رستاخیز باعث می شود واقعیت مرگ به عنوان رویدادی طبیعی تلقی شده واز ترس فرد در مورد مرگ بکاهد. واینکه اضطراب مرگ مخصوص افرادی است که نسبت به دین کافر شده اند وگنهکار هستند.

از طرفی دیدگاه هستی گرایان نسبت به اضطراب مرگ به عنوان نیروی محرکی است که بر انگیزاننده فرد است تا فرد به صورت کامل زندگی کند. در صورتی که فرد معنایی برای پویایی زندگی اش پیدا نکند یابه عبارتی کامل زندگی نکند اضطراب مرگ او بیشتر خواهد بود.

دیدگاه روانکاوی معتقد است اضطراب مرگ چه خودآگاه وچه ناخودآگاه صرفاً نشانه ای از آسیب روانی است. فروید این اضطراب را مکانیسمی دفاعی فرض می کند که با تعارض های نا خود آگاه سروکار دارد. به عقیده این دیدگاه ناخود آگاه هیچ نگرانی برای مرگ ندارد زیرا ناخود آگاه اضطراب مرگ را نمی تواند به طور ذهنی تجربه کند ودر ناخودآگاه هر فردی از ما به ابدیت خود اعتقاد دارد و ناخودآگاه انسان مرگ را نمی پذیرد. اندیشه مرگ توسط فرد درواقع به این معناست که فرد نظاره گر مرگ خودش است اما آن را از خودش نمی داند.

البته باید گفت که در دیدگاه مذاهب که اعتقاد به خدا ودین است باعث می شود افراد به زندگی خود معنا ببخشند ومعنادار زندگی کنند و اضطراب غیر عادی را تجربه نکنند زیرا معتقدند دوباره زنده خواهند شد.

در زمینه علل وعوامل ترس از مرگ با توجه به فطرت درونی و بینش الهی باید گفت که علاقه دلبستگی شدید به دنیا، دانستن مرگ به عنوان فنا ونابودی خود، جهل وناآگاهی به حقیقت مرگ وتعمیر دنیا وتخریب آخرت همگی به ترس از مرگ منجر می شوند. طبق این بینش اگر در بین بشر افرادی باشند که علل و عوامل ترس از مرگ مذکور در آنها وجود نداشته باشد مثل اینکه نه مرگ را به معنای فنا ونیستی بدانند ونه پرونه اعمالشان تاریک وسیاه باشد ونه دلبستگی به دنیا داشته باشند ونه جهل به عالم عقبی قهراَچنین افرادی از مرگ نمی هراسند ، بلکه به خاطر اینکه مرگ راوسیله ای برای لقای محبوبشان می بینند ورسیدن به کمال مطلق وراحت شدن از همه آلام رنج هارا تنهادر گرو مرگ می دانند نه تنها از آن نمی هراسند بلکه عاشق آن بوده وهر آن انتظار آن رامی کشند.

کودکان نیز بامرگ نیز روبرو می شوند خواه مرگ یک انسان باشد یا مرگ یک حیوان. کودک به خاطر به خاطر انواع ازدست دادن وفقدان مثل از دست دادن حیوان خانگی،شکستن اسباب بازی اش ویا حتی به خاطر بیماری یا صدمه غمگین می شوند.

دو دید گاه در مورد نگرش کودکان نسبت به مرگ وجود دارد. نخست دیدگاه تحولی که معتقد است کودکان در سن 3تا 5سالگی در مورد مرگ کنجکاو هستند وآنها مرگ را به صورت موقتی وبرگشت پذیر نگاه می کنند واز سن 6تا9 سالگی کودک ضمن در ک برگشت ناپذیری ودائمی بودن مرگ معتقد است که افراد پیر تر می میرند .دیدگاه دوم در مورد مرگ معتقداست که کودکان 4تا5 ساله که درباره فرایندهای بدنی وجسمانی خودشان فکر می کنند ،ارزیابی معنادارومشخص وتا حدودی رشد یافته از مفهوم مرگ دارند.

باید گفت که کودکان به طور طبیعی از مرگ نمی ترسند واین بزرگسالان هستند که نگرش های کودکان را در مورد مرگ به آنها می آموزند. بنابراین برای سازگاری مؤثر کودک با مسأله مرگ، والدین باید دقیق عمل کنند.

همان طور که ذکر شد ترس از مرگ فقط مختص سالمندان نیست اما باید گفت که با افزایش سن ممکن است این ترس افزایش پیدا کند ودر دوران کهنسالی و سالمندی به بیشترین حد ممکن برسد وحتی تا جایی پیش برود که به یک اختلال روانی تبدیل شود .این ترس در سالمندان که با علائمی مثل نگرانی ، اضطراب ،به زبان آوردن نگرانی ها ومشغولیات ذهنی در باره آینده عزیزان و...بروز پیدا می کند باید گفت که داشتن خانواده هایی که به حرف های فرد سالمند گوش می دهند وبا حرف زدن نگرانی های اورا کاهش می دهند تأثیر زیادی در کاهش این نوع ترس دارند.

البته نوع نگرش وباور سالمندان نسبت به مرگ در تعیین میزان ترس از مرگ مؤثر خواهد بود و به لحاظ عملی وروان شناختی نیز هم آن دسته از نگرش ها و باور هایی که پذیرش مرگ را در دور نما قرار می دهندوآنرا یک قسمت طبیعی از زندگی افراد به حساب می آورند  چه برای نگرش واقع گرایانه تر نسبت به زندگی وچه برای پذیرش آسان ترک جهان به افراد به ویژه سالمندان کمک می کنند.

منابع:

1- کریمی وکیل، علیرضا(1391)، رابطۀ کیفیت زندگی و جهت گیری مذهبی با اضطراب مرگ، پایان نامه کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطبایی(ره) تهران

2- فراهانی ،فرهاد(روان‌پزشک).پایگاه اطلاع رسانی هفته نامه سلامت .     www.salamatiran.com

3- نیکدل ،فریبرز. دکترای روانشناسی (کد مطلب : 2354) نشریات : اندیشه خانواده : شماره 16 و 17 .atcce.com

Kastenbaum(2006). "Definitions of Death ". Encyclopedia of Death and Dying. Retrieved on2007-4

-5طاهری ،حبیب الله .نقش باورهای دینی در رفع نگرانی ها.مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن.